یادآوری....

یادآوری....

با درود به دوستانی که در حال مطالعه این صفحه هستند. امیدوارم مطالبی که سعی میکنم با وسواس کامل انتخاب یا مکتوب و منتشر کنم برایتان راهگشاومفید باشد . به شخصه معتقدم یک جمله به تنهایی میتواند زندگی انسانها را متحول نماید . به امید تحولات چشمگیر در همه ما !!!

آخرین مطالب
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۸ هویت
آخرین نظرات

دیالکتیک تنهایی ( قسمت اول )

جمعه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۵۰ ب.ظ

مقاله ای که در ادامه میخوانید از کتاب دیالکتیک تنهایی بدون تغییر برداشت شده است . میتوانید در اینترنت معنی کلمه دیالکتیک را به راحتی بیابید . ( فقط کمی باید تنبلی را کنار گذاشت ) . خودم این کتاب را امروز صبح ساعت  6 صبح شروع کردم و تا 7:30 به اتمام رسید. با اینکه ساعت  9 کلاس داشتم ولی آنقدر این کتاب به نظرم ارزشمند آمد که تا تمامش نکردم از اتاقم بیرون نیامدم  . قصد دارم به دنبال مقالاتی که در باب تنهایی مینویسم یخشهایی این کتاب را که زیادهم نیست را در وبلاگم بنویسم . نویسنده این کتاب اوکتاویو پاز و مترجم آن آقای خشایار دیهیمی و انتشار آن به وسیله انتشارات لوح فکر میباشد .

 

تنهایی – احساس و علم بر این که انسان تنهاست ، بیگانه از جهان و از خویشتن – فقط ویژه مکزیکی ها نیست. همه انسانها ، در لحظاتی از زندگیشان ، خود را تنها احساس میکنند . و تنها هم هستند . زیستن یعنی جدا شدن از آنچه بودیم برای رسیدن به آنچه در آینده مرموز خواهیم بود . تنهایی عمیق ترین واقعیت در وضع بشری است . انسان یگانه موجودی است که میداند تنهاست و یگانه موجودی است که در پی یافتن دیگری است .

طبیعت او – اگر بتوان این کلمه را در مورد بشر به کار برد که با نه گفتن به طبیعت ، خود را ساخته است – میل و عطش تحقق بخشیدن خویش در دیگری را در خود نهفته دارد . انسان خوددردغربت و بازجستن روزگار وصل است .بنابراین آنگاه که او از خویشتن آگاه است از نبودآندیگری ، یعنی از تنهایی اش هم آگاه است .

جنین با دنیای پیرامون خود یکی است زندگی ناب خام است ناآگاه از خویشتن . وقتی که زاده میشویم رشته هایی را می گسلیم که مارابه زندگی کور در زهدان مادر- جایی که فاصله ای میان خواستن و ارضا نیست – پیوند میداد . مااین تغییر را چون جدایی و از دست دادن ، چون وانهادگی ، چون هبوط به دنیایی غریبه و خصم در می یابیم . بعدها این حس بدوی از دست دادن تبدیل به احساس تنهایی می شود و باز بعدتر تبدیل به اگاهی . ما محکوم هستیم که تنها زندگی کنیم ، اما محکوم بدان نیز هستیم که از تنهایی خویش درگذریم و پیوندهایی را که مارابا زندگی در گذشته ای بهشتی مربوط میساخت ، دوباره برقرار کنیم . ما همه نیروهایمان را بکار میگیریم تا از بند تنهایی رها شویم . برای همین ، احساس تنهایی ما اهمیت و معنایی دوگانه دارد از سویی آگاهی بر خویشتن است ، و ازسوی دیگر آرزوی گریز از خویشتن . تنهایی این وضع محتوم زندگی ما در نظر ما نوعی آزمایش و تطهیر است که در پایان آن عذاب و بی ثباتی ما محو میشود . به هنگام خروج از هزار توی تنهایی ، به وصل ( که آسودن و شادی است ) به کمال و هماهنگی با دنیا میرسیم .

 

ادامه دارد.....

نظرات  (۵)

"زمانی که انسان فکر میکنه در حال گفتگوی خاموش با خودشه . این آدم میتونه تنها باشه اما هیچ وقت بی کس نمیشه . چون حداقل خودش همیشه مصاحب و همراه خودشه"
دوست عزیز به دلیل این پارگراف ، من برداشتم این بود که شما گفتگوی خاموش رو مصاحب انسان می دونید و در مورد آگاهی درونی هم به نظر من آگاهی درونی نه از جنس گفتگو هست و نه تفکر و نه اصولا مصاحب انسان
درباره جمله هایدگر هم باید بگم به شخصه چندان میونه ای با فیلسوف ها ندارم به نظرم فلسفه بیشترش بازی با کلمه هاست و برام جالبه که لغت قطعا رو به کار بردید صرف اینکه کسی به چیزی باور داره حالا هر چقدرم معروف و مشهور لزوما به معنی این نیست که برداشت اون شخص درست بوده، نظر ایشون هم یک نظر هست در میون بی شمار نظرها ، همونطور که نظر من و نظر شما هم .
متشکرم بابت پاسختون و وقتی که گذاشتید

وقتی از تفکر به عنوان مصاحبت انسان با خودش یاد میشه، منظور inner-conscious هست نه گفتگوهای درونی فرساینده.
اگر این صداهای مزاحم که تقریبا همه دچارشند، مصاحب ما و به تبع مصداق تفکر بودن، قطعا هایدگر هرگز نمیگفت تفکر برانگیزترین موضوع در زمانه تفکر برانگیز ما اینه که ما اساسا تفکر نمیکنیم!
و قطعا مادامی که گفتگوی درونی متوقف نشه مصاحبت با inner-conscious امکان پذیر نیست.
پاسخ:
جالب بود
لطفا اگر من اشتباه می کنم راهنماییم کنید
صدایی که مرتب داره با ما حرف میزنه مصاحب ما نیست در واقع یجورایی ارباب ماست ، حتی موقع حرف زدن با دیگران هم مرتب داره با ما حرف می زنه .قضاوت می کنه ، ایراد می گیره ، حمله می کنه و ... . من فکر می کنم خود پرسشگر ما صدای درون ماست که این با صدایی که داره باهامون حرف میزنه فرق داره. اگه گفتگوی خاموش ما تا حدی کم نشده باشه ما اصلا نمی تونیم صدای درون رو بشنویم و این مصاحب همش سروصدا می کنه تا اون صدا شنیده نشه در واقع مصاحب ماست که از تنهایی و سکوت می ترسه .برداشت من از کامنت اخیر اینه که انسان بدون مصاحب در واقع انسانی بی کس هست اما به نظر من انسان بی کس ،دیگه انسان نیست و دیگه نه هراسی هست و نه نیازی ...
پاسخ:
من کی هستم که بخوام بگم درسته یا نه و یا راهنمایی کنم کسی رو . اما حرف شما قابل تامله
از نظر سقراط بزرکترین ویژگی انسان اینه که علاوه بر دیگران میتونه با خودش معاشرت کنه.
زمانی که انسان فکر میکنه در حال گفتگوی خاموش با خودشه. این ادم میتونه تنها باشه اما هیچ وقت بی کس نمیشه. چون حداقل خودش همیشه مصاحب و همراه خودشه.
اما انسان بی کس، در هراس از مواجهه با خود پرسشگرش، همیشه دنبال کسیه که باهاش حرف بزنه!
کتاب ارزشمندیست....
من چند بار خوندم تا بتونم بعضی قسمتهاش رو متوجه بشوم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی