یادآوری....

یادآوری....

با درود به دوستانی که در حال مطالعه این صفحه هستند. امیدوارم مطالبی که سعی میکنم با وسواس کامل انتخاب یا مکتوب و منتشر کنم برایتان راهگشاومفید باشد . به شخصه معتقدم یک جمله به تنهایی میتواند زندگی انسانها را متحول نماید . به امید تحولات چشمگیر در همه ما !!!

آخرین مطالب
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۸ هویت
آخرین نظرات

مازیاران چشم یاری داشتیم !!!!

دوشنبه, ۷ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۴۲ ب.ظ

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم شرابم میدهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

ازچه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناه بردند وبر دارم زدند

دشنه نامرد بر پشتم نشست

از غم نا مردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سنگ آزاد شد

یک شبه داد آمد و بیداد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

دین اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعداز این با بی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست

بت پرستم ، بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر میکنم

طالعم شوم است ، باور می کنم

من که با دنیا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین ، شاد باش

دست کم یک شب توهم فرهاد باش

آه در شهر شما یاری نبود

غصه هایم را خریداری نبود

وای رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد

خون من ،فرهاد، مجنون، می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کن گر نباشد پیشه ام

بوی از فرهاد دارد ریشه ام

عاشق از من دور پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم بسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد، نه

فکر دست تنگ ما را کرد، نه

هیچ کس از حال ما پرسید، نه

هیچ کس اندوه ما را دید ،نه

هیچ کس چشمی برایم تر نکرد

هیچ کس یک روز با من سر نکرد

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی است حالم دیدنیست

حالم از این و از آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل میزنم

گاه برحافظ تفعل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

۹۴/۱۰/۰۷ موافقین ۱ مخالفین ۰
عام

نظرات  (۱)

۱۱ دی ۹۴ ، ۰۲:۲۱ راه میانه

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

ازچه بیدارم نکردی آفتاب

.
.

من که با دنیا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام


عالی بود
سپاس

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی