یادآوری....

یادآوری....

با درود به دوستانی که در حال مطالعه این صفحه هستند. امیدوارم مطالبی که سعی میکنم با وسواس کامل انتخاب یا مکتوب و منتشر کنم برایتان راهگشاومفید باشد . به شخصه معتقدم یک جمله به تنهایی میتواند زندگی انسانها را متحول نماید . به امید تحولات چشمگیر در همه ما !!!

آخرین مطالب
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۸ هویت
آخرین نظرات

عام
۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

بیایید تلقین کنید که شما بدون آنی که جانتان است نیز خوشبخت هستید.
میدانم سخت است اما نگذارید کسی جز خودتان بفهمد نبودنش آزارتان میدهد.
زمانه عوض شده ، دیگر کسی برای اندوه شما اشک نمیریزد و مونس نمیشود ...
 اگر بدانند نبودِ کسی نابودتان کرده جوری آواز خوشبختی سر میدهند که گوش شما که هیچ ، گوش فلک هم کر شود !

عام
۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

قطعه زیبای «آمد اما در نگاهش آن نوازش‌ها نبود» که با صدای استاد بنان سال‌ها پیش اجرا شده است حکایتی شنیدنی و خواندنی دارد که در این‌مجال کوتاه، به‌طور خلاصه به‌آن می‌پردازم.
پیش از پرداختن به دلیل چگونه خلق‌شدن این غزل زیبا توسط مرحوم استاد ابوالحسن ورزی لازم است به این نکته اشاره کنم که گرچه این ترانه به صورت یک قطعه مستقل در فهرست ترانه‌های ماندگار و شنیدنی استاد بنان قرار دارد که در اواخر دهه ۴۰ ساخته شد.
اجرای آواز «آمد، اما در نگاهش» یکی از دلنشین‌ترین قطعاتی است که از دل برنامه‌های گلهای جاویدان و گلهای رنگارنگ به فهرست ترانه‌ها و آوازهای پرطرفدار آن روزگار و این روزگار تبدیل شده است و در همان روزها نیز شایعات زیادی در مورد سرودن این غزل زیبا توسط استاد «ابوالحسن ورزی» به سر زبان‌ها افتاد که او هیچ‌گاه پاسخی درباره این شایعات نداد یکی از شایعات این بود.


بازگشت همسر سابق
بسیار نوشته‌اند و گفته‌اند که همسر استاد ابوالحسن ورزی در سال‌های اول زندگی سر سازش چندانی با او نداشت و از آنجا که در میان زنان آن روزگار از وجاهت و زیبایی قابل‌توجهی برخوردار بود، یکی از منابع الهام اشعار و غزل‌های نغز استاد ابوالحسن ورزی بود که به واسطه تمجیدها و ستایش‌هایی که استاد از او در غزل‌هایش به‌عمل می‌آورد، دچار غرور و کبر خاصی شد و چون مورد توجه بسیاری، از هنرمندان آن روزگار هم بود، سرناسازگاری را با استاد گذاشت و سرانجام از او جدا شد و با یکی از جوانان اهل هنر مازندرانی ـ که مدتها در پی چنین فرصتی بود ـ روابطی بر هم زد و در نهایت با او ازدواج کرد و رفت.
طبع ظریف و حساس استاد ابوالحسن ورزی، از این واقعه تلخ بسیار آزرده و مکدر و ملول شد، آنچنانکه به تدریج به یک‌سری بیماری‌های آشفتگی روحی گرفتار آمد و دوستان و اطرافیان که از دور و نزدیک شاهد این آشفته احوالی بی‌حد استاد ابوالحسن ورزی بودند و احتمال آن را می‌دادند که کار او دیر یا زود به جنون بکشد، در نشست‌‌ها و گفتگوهای مکرر و فشار آوردن به آن هنرمند بلندبالای مازندرانی، او را مجبور کردند که دست از سر همسر مطلقه استاد ابوالحسن ورزی بردارد و راه را برای بازگشت او به زندگی سابقش هموار کند، که این فشارها بالاخره نتیجه داد و آن دو نیز پس از حدود ۶ـ۷ سال زندگی مشترک از هم جدا شدند و همسر استاد ابوالحسن‌‌ورزی به زندگی سابق خود وارد شد و آنها دوباره زندگی از هم پاشیده‌شان را آغاز کردند و استاد در این مقطع از زندگی‌اش این غزل زیبا را در برخی جراید منتشر ساخت و بدین‌‌‌وسیله همه کسانی که تلاش کردند آرامش روزهای رفته را به زندگی‌اش بازگردانند فهماند که دیگر همسرش، آن همسر سابقش نیست با این حال غزل جاودانه بار دیگر بخش تازه‌‌ از آزردگی‌های روحی و احساسات لگد مال شده خود را بیان کرد و از سردی بوسه‌ها و نگاه‌های بی‌نوازش و آغوش بدون مهر او، شکوه و شکایت سرداد و چنین سرود:‌

آمد اما در نگاهش، آن نوازش‌ها نبود
چشم خواب‌آلوده‌اش را، مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو، از چهره دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه سیما نبود
لب همان لب بود،‌ اما بوسه‌اش گرمی نداشت
دل همان دل بود، اما مست و بی‌پروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را، ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود
بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من، تنها نبود
جز من و او «دیگری» هم بود، اما ای دریغ
اگر از درد دلم، زان عشق جان فرسا نبود
ای نداده خوشه‌ای زان خرمن زیبایی‌ام
تا نبودی در کنارم، زندگی زیبا نبود
****
دوستان او وقتی این غزل زیبا را خواندند، تازه فهمیدند که بازگشت همسرش به خانه، دیگر آن شور دلنشین نغمه‌های گذشته را در استاد ابوالحسن ورزی برپا نمی‌کند.
در مورد روحیات و شخصیت این استاد عرصه غزلسرایی در دهه‌های ۳۰ ـ ۴۰ و ۵۰ حرف‌ها و دلنوشته‌های بسیاری تاکنون توسط دوستان دور و نزدیک و هواداران زبان سلیس و روان او در غزلسرایی معاصر گفته و منتشر کرده‌اند که از جمله می‌‌توان به حرف‌ها و خاطرات مرحومه «فرح رکنی»‌ همسر دوم استاد ورزی اشاره کرد .

دریافت
حجم: 5.87 مگابایت

 

عام
۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

امشب فرشته می‌چکد از سقف خانه‌ام


انگار بام معصیت‌ام را شکسته‌اند

عام
۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۵۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

کاری به این ندارم که این 6 کلمه از آئین زرتشت گرفته شده یا هر مسلک و مرامی ، اما در حقیقت اگر نگاهی به واقعیتی که در پشت این کلمات نهفته شده بیاندازیم میبینیم که با کلماتی به همین سادگی میتوان چه دنیای زیبایی ساخت . دنیایی پر از صلح و آرامش و مساوات ، که هر کدام از اجزا نه تنها به یکدیگر احترام می گذارند بلکه رشد و تعالی خود را در رشد و تعالی سایر اجزا به صورت همزمان می پندارند . من نیز چنین تلاشی دارم کلیت تلاش و اراده ام را بر این استوار نموده ام که این کلمات را هر روز و هر لحظه با تمام وجودم تکرار کنم تا بتوانم بیشتر و بیشتر ، بهتر و بهتر از خودم باشم . باشد که در این راه از امتحاناتی که قوانین الهی برایم به جهت رشد و تکامل بیشتر تدارک می بینند به خوبی  و با کوله باری از تجربه بیرون آیم . امیدوارم بتوانم دوستانی که در این راه با همین نوع نگرش در کنارم هستند را یاری رسان بوده و از این به بعد بتوانیم بینشی که باعث شکوه کل هستی میشود را بدست آورده ، مقتدر باشیم و از احساساتی مانند کامجویی ، بدخواهی ، تنبلی و افسردگی همچنین پشیمانی ، شک و دودلی ،گوش دادن به هوای نفس و شهوات دور باشیم و در نهایت به رنج و مباحثش توجه کنیم و بپرسیم که چرا اکنون اینجائیم ؟ سعی کنیم همه را ببخشیم و توجه داشته باشیم که بدترین آدمها اساتید ما هستند سعی کنیم زمان را فراموش کنیم گذشته ، حال و آینده در ذهن ما هستند و به جای آن غرق در نگرش شویم . غرق در نگرش به بدن ، به هوش جهان شمول و آگاهی به دانستگی . پس به نظرم باید آگاهتر باشیم و خصوصیاتی را با این نگرش خلق کنیم بنابراین جمله کلیدی من این خواهد بود :::   من خلق خواهم کرد

عام
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

به جان جمله مستان که مستم
 بگیر ای دلبر عیار دستم

به جان جمله جانبازان که جانم
 به جان رستگارانش که رستم

عطاردوار دفترباره بودم
 زبردست ادیبان می نشستم

چو دیدم لوح پیشانی ساقی
 شدم مست و قلم‌ها را شکستم

جمال یار شد قبله نمازم
 ز اشک رشک او شد آبدستم

ز حسن یوسفی سرمست بودم
 که حسنش هر دمی گوید الستم

در آن مستی ترنجی می بریدم
 ترنج اینک درست و دست خستم

مبادم سر اگر جز تو سرم هست
 بسوزا هستیم گر بی‌تو هستم

تویی معبود در کعبه و کنشتم
 تویی مقصود از بالا و پستم

شکار من بود ماهی و یونس
 چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم

چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم
 چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم

برای طبع لنگان لنگ رفتم
 ز بیم چشم بد سر نیز بستم

همان ارزد کسی کش می پرستد
 زهی من که مر او را می پرستم

ببرد از کسی کآخر ببرد
 به سوی عدل بگریزید ز استم

چو ری با سین و تی و میم پیوست
 بدین پیوند رو بنمود رستم

یقین شد که جماعت رحمت آمد
 جماعت را به جان من چاکرستم

خمش کردم شکار شیر باشم
 که تا گوید شکار مفترستم

عام
۰۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

عام
۰۷ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۴۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

ناپلئون هیل در سال 1908 کتابی مشتمل بر مصاحبه با 500 میلیونر آمریکایی (از جمله ادیسون، راکفلر و فورد) منتشر کرد، که در آن رمز موفقیت این افراد را پرسیده بود و در نهایت فرمول موفقیت (در هر کار ممکن و شدنی) را این گونه کشف کرد (انتشار این فرمول در این کتاب پرفروش خود او را به موفقیت مالی رساند!):

موفقیت= خواستن x باور x مداومت

یعنی اگر کسی هدفی را واقعاً "بخواهد" و به ارزشمندی آن هدف "باور قطعی" داشته باشد و با "مداومت" آن را دنبال کند (برای آن نقشه، طرح و برنامه بچیند) به هدفش می‌رسد. باید دقت کرد که آیتم‌های این فرمول در هم ضرب می‌شوند. یعنی اگر یکی از آیتم‌ها صفر باشد، صرف نظر از بزرگی آیتم های دیگر، نتیجه قطعاً صفر است! در عمل ما معمولاً "خواستن" را داریم، ولی نه به آن خواسته باور داریم و نه مداومتی در پیگیری آن. علت آن هم کاملاً ذهنی است و به برهم ریختگی ذهن در انتخاب هدف برمی‌گردد.

عام
۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۱:۳۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺩﻗﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ؟ ﺣﻀﻮﺭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﻧﯿﺴﺖ ! ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﻮﯼ ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ! ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﯽ ﻣﺎ ﺍﺯ ﻫﺴﺘﯽ،ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻮﻝ ﻧﯿﺴﺖ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻧﯿﺰ،ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﺣﺎﻝ،ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻨﺪ؟

عام
۰۱ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

امروز این فیلم رو دیدم و توصیه به همه دوستان که حتما اینو ببینن . این فیلم میتونه همه  مارو به فکر فرو ببره . هرچند به نظرم آخرش میتونست جالبتر تموم بشه ولی خب معنای خودش رو به خوبی میرسونه . یه لینک هم براتون میزارم که میتونید ازینجا دانلودش کنید ولی باید فقط مشترکش بشید . خوشحال میشم نظر کسانیکه فیلم رو میبینن رو بدونم . منتظرم 

لینک دانلود ::::::::::::

عام
۲۵ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

اغلب می پنداریم فرزندی که خیلی به والدینش توجه دارد فرزندی نمونه و وفادار است ولی چنین نیست، واقعیت این است که وقتی فرزندی همیشه نگران شماست یعنی خودش یک آسیب دیدهٔ واقعی است که مسئول آسیبش شمایید!

یک والد خوب والدی است که ذهن فرزندش از او آسوده باشد و به فرزند توانایی و قدرت آسوده فاصله گرفتنِ را بدهد. وقتی فرزندتان از شما دور نمی شود وقتی همیشه نگران شماست وقتی تمام برنامه هایش را با شما تنظیم میکند... نه نشانه وفاداری او بلکه نشانه آسیب خوردگی اوست.

توجه کنید وقتی مرتب بافرزندتان صحبت می کنید و در گفتگوها گوشزد می کنید که در این زندگی، چقدر سختی و عذاب کشیده اید چقدر رنج دیده اید و…. در واقع مرتب به فرزندتان القا میکنید که من قربانی این زندگی هستم و تو تنها چشم امید و ناجی من هستی.

حالا او خودش را نجات دهنده شما تصور میکند و هیچ لحظه ای را برای نجات شما از دست نمی دهد، غافل از اینکه خودش تمام زندگیش را با نگرانی برای شما از دست میدهد. در قبال رسیدگی و عشقی که به فرزندانمان میدهیم آنها را مدیون و بدهکار و ناامن نکنیم، به آنها کمک کنیم زندگی های مستقل و ذهن های آرام داشته باشند. فرزندان ما ناجیان ما نیستند.

جبران خلیل جبران در کتاب پیامبر میگوید : 
"فرزندان شما به حقیقت فرزندان شما نیستند؛ آنها دختران و پسران زندگی اند در سودای خویش....آنها از کوچه وجود شما گذر می کنند اما از شما نیستند، اگرچه با شمایند، به شما تعلق ندارند. عشق خود را بر آنها نثار کنید، اما اندیشه هایتان را برای خود نگه دارید. زیرا آنها را نیز برای خود اندیشه ای دیگر است. جسم آنها را در خانهٔ خود مسکن دهید اما روح آنان را آزاد گذارید زیرا روح آنان در خانهٔ *فــردا* زیست خواهد کرد که شما حتی در رویا نمیتوانید به دیدار آن فردا بروید، ممکن است تلاش کنید که شبیه آنها باشید اما مکوشید که آنان را مانند خود بار بیاورید زیرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و یا دیروز درنگ نخواهد کرد.

منبع : www.moshavereto.ir

عام
۲۰ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

امشب
غم دیروز
و پریروز و
فلان سال
و فلان حال
و فلان مال
که بر باد فنا رفت...
نخور

به خدا حسرت دیروز
عذاب است ;

مردم شهر به هوشید...؟

هر چه دارید
و ندارید بپوشید
و برقصید
و بخندید
که امشب
سر هر کوچه خدا هست

روی دیوار دل خود بنویسید
خدا هست

نه یکبار
و نه ده بار
که صد بار
به ایمان و تواضع بنویسید

خدا هست...
خدا هست...
خدا هست...

عام
۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

بی ارزشترین نوعِ افتخار،

افتخار به داشتن ویژگی‌هایی است که خود انسان در داشتنشان هیچ نقشی ندارد
مثلِ چهره، قد، رنگ چشم، ملیت، ثروت خانوادگی و خیلی چیزهای دیگر.

از چیزایی که خودتان به دست آورده اید حرف بزنید..
مثل: انسانیت، شعور، مهربانی، گذشت، صداقت و..

آدمی را آدمیت لازم است
عود را گر بو نباشد هیزم است...

عام
۲۲ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

خدایا،مرا نیتی پاک عطا کن تا چنان خالصانه عمل کنم و بی ریا،
که در اصلِ وجودم بهتر از آن باشم که مردم می پندارند


------
الهی!
مارا به غرور مبتلا مکن.
و چشمانمان را برای دیدن حقیقت کور ننما.
بر دلهایمان مهر بی مهری مزن .
و گوشهایمان را بر الهامات عشق کر مکن.
مگذار قضاوت ما ، قلبی را بیازارد و غروری را نابجا بشکند.
مگذار افکار شیطانی جای خودرا به افکار اهورایی بدهد .
مگذار باطل چنان رخ نمایی کند که حق از جلوه بیفتد .
مگذار جهل بر آگاهی ما غلبه کند و نفس بر دل ما .
الهی!
مگذار دلسوزی ما باعث اجحاف حق دیگری شود .
و دل ما به ترحمی دچار شود که به گرگان پروبال بدهد.
الهی!
مارا در پناه خود بگیر و بگذار از شر نفس به تو پناه ببریم و برای هرچیز با وجود اختیار از تو کمک و یاری بخواهیم .
الهی!
مارا دستگیر و تنهایمان مگذار, به ضعف ما واقفی, مارا قوتی با نیروی خود ده


-------
الهی!
روحم نا پخته است و
جسمم ضعیف
در عشق ناشی امُ
ابتدای راه
مرا به ذبح اسماعیل ها 
میازما
مباد شرمنده ترین باشم

عام
۲۲ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

اقتدار شخصی یک احساس است یک ادراک است مثلا" شبیه خوش اقبالی حتی میشود گفت نوعی کردار و رفتار است . اقتدار شخصی بدست آمدنی است . حال اصل و نسب شخص هر چه میخواهد باشد . یک جنگجو در حقیقت شکارچی اقتدار است مساله همه ما این است که متقاعد شویم باید باور کنیم که اقتدار شخصی را میتوان بکار برد باید باور کرد که میتوان آن را ذخیره کرد ولی تا به امروز اکثر ما متقاعد نشده ایم . 

دوست دارم نظر خواننده های این صفحه رو در مورد این مطلب بدونم لطفا" کامنت بزارین . از هر نکته ای در موردش استقبال میکنم  . با سپاس 

عام
۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۴۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

چه دور است آسمانی که زیر آن به دنیا آمدم 

اندیشه هایم در حرمانی بی پایان غوطه ورند 

اکنون تنها و غمگین مانند برگی در گرو باد 

میخواهم اشک بریزم میخواهم از لذت بخندم 

عام
۱۷ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

امروز از اون روزهایی هستش که بشدت خسته هستم انگار هیچگونه انرژی ای در من نیست و میتونم بگم که این روزها زیاد حال و روز خوشی ندارم  . وقتی به دور و اطرافم نگاه میکنم و میبینم که چه اتفاقاتی داره میافته هم برای خودم و هم برای بقیه مردم جدی جدی نگران میشم . وقتی میبینم توی رابطه ها چقدر علاقه ها و دوست داشتنها یک طرفه شده خیلی ناراحت میشم . چرا ما اون کسانی که دوستمون دارن و بهمون خیلی زیاد محبت میکنن رو از خودمون اینقدر میرنجونیم و دور میکنیم ؟ چرا وقتی کسی علاقش رو بی دلیل و صادقانه در اختیارمون قرار میده ما ازش فاصله میگیریم ؟ آیا این رفتار یک نوع عمل و عکس العمله ؟ یعنی یک قانونیه که در طبیعت وجود داره مبنی براینکه هر کسی جلو اومد اون یکی بره عقب ؟ و یا برعکس !!

 

عام
۱۱ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

آه ای دف ها

مرا یاری کنید...

دل ز دستم میرود

کاری کنید....

عام
۱۱ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

راز یک زندگی خوب در این است که نصف بخوری, دوبرابر راه بروی, چهار برابر بخندی و بی اندازه عشق بورزی...و سکوت و سکوت و سکوت

عام
۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۵۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

من احساس خوبی ندارم وقتی می بینم برخی به خاطر واقعی بودنشان مورد قضاوت قرار می گیرند، در حالی که برخی دیگر به خاطر قلابی بودنشان،

محبوب و مشهور هستند.

عام
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

پرسش: من نزد آموزگاران مذهبی بسیاری بوده ام ، ولی حتی اندکی نیز تغییر نکرده ام، چرا ؟

پاسخ : احمقانه است ، اگر انتظار داشته باشی با بودن نزد آموزگاران مذهبی تغییر خواهی کرد . هیچ کس قادر نیست تو را تغییر بدهد ....
همین انتظار و همین عقیده که شخص دیگری می تواند تو را تغییر دهد ، تو را غیر هوشمند نگه می دارد . پس کی می خواهی برتر بودن وجود خودت را بیان کنی ؟ پس کی می خواهی عنان زندگیت را خودت در دست بگیری ؟ چه وقت می خواهی بگویی که من بر اساس خودم زندگی خواهم کرد. و آن آموزگاران مذهبی که تو نزدشان بودی ، تو را بیشتر و بیشتر میانحال و احمق نگه می دارند . آنان می خواهند که تو فرمانبر و مطیع باشی و تنها مردمان احمق هستند که فرمانبر هستند . این آموزگاران به هوشمندی تو هیچ کمکی ممی کنند. یافتن یک مرشد واقعی بسیار نادر است . از هر صد مرشد ، نود و نه نفرشان دروغین و قلابی هستند . و آن یکی که کاذب نیست از تو توقعات بسیار خواهد داشت .او ابتدا هشیاری تو را طلب می کند و تو جایگاه نخستین هشیاری خودت را پاک فراموش کرده ای . مرشد راستین از تو بیداری ، آگاهی و معرفت طلب می کند . ولی مرشدان ساختگی و مرشدان دروغین به تو قرص های خواب آور بهتری می دهند .آنان به تو خط مشی های روان شناسانه می دهند که به راحتی بخوابی . آنان برای تو لالایی های زیبا می خوانند و تو به این لالایی ها معتاد می شوی .روش های آنان چیزی نیست جز مسکن های روانی ، مسکن های غیر شیمیایی . پس برای چند روزی احساس خوبی خواهی داشت : ذکر خاصی را تکرار می کنی و حالت خوشی داری و سپس از آن ذکر سیر می شوی و در می یابی که این روش تو را جایی رهنمون نشده . پس آنگاه به سراغ آموزگار دیگری می روی . او روش های دیگری پیشنهاد می کند و باز هم برای مدتی همه چیز خوب است و شیرین! و سپس ناپدید می شود .ولی تو باید از یک چیز راضی و سپاسگذار باشی : تو به سبب وجود همان آموزگاران مذهبی بوده که اینک اینجا هستی . و اکنون دیگر نمی خوانی خطا کنی ، غیر ممکن است . من برای تو هیچ لالایی نمی خوانم ، در عوض به تو شوک برقی می دهم ، زیرا این تنها راهی است که تو بتوانی از این اعتیاد خودت بیرون بیایی .

اشو

عام
۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم ،
آرزوهایم را ...
بدهم تا برساند به خدا

به خدایی که خودم میدانم ،
نه خدایی که برایم از خشم ،
نه خدایی که برایم از قهر،
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند .
به خدایی که خودم میدانم ،
به خدایی که دلش پروانه است ،
و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید،
و به باران گفته است باغها تشنه شدند ،
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست،
که مبادا که ترک بردارد ،

به خدایی که خودم میدانم
چه خدایی
جانم...

عام
۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

کسانیکه از تنهایی ترس دارند،


هنوز با خود رفیق نه شدن.


تا زمانیکه با خود رفیق نشدی !


میتوان گفت ، زنده گانی ات در خواب گذشته است.

عام
۲۰ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

ترس از تنهایی ،ترس از پایان رسیدن و مرگ،ترس از جدایی از عزیزان،ترس از دست دادن داشته ها،ترس از فردا و چالشهای دیگر،ترس از سرکوب عقاید و ایده هایمان،و ترس از درد و رنجی که انتظار ما را می کشد.و ترس از...
همه این موارد هنوز اتفاق نیفتاده و اگر هم به انجام برسد ،ذهن در شوک و گیجی گرفتار می شود،و چیزی که انتظار رو در رو شدن با آن را می کشیم فقط توهم ذهن است از تجربیات و خاطراتی که در حافظه بجا مانده.همان تجربیات تلخ و دردناک گذشته باعث ترس ما در اکنون برای فردایی که هنوز نیامده شده است.اگر تجربیات گذشته در اکنون و حال حاضر دخالتی نکند،ترسی هم وجود نخواهد داشت .و شما بدون واسطه گذشته در اکنون حضور دارید و عمل می کنید.حضور در اکنون یعنی حضور آگاهی بدون سایه ترس.شما با آنچه که هست روبه رو هستید و دست و پنجه نرم می کنید،دیگر ترسی وجود ندارد که شما را فلج کند.ترس کاملا ذهنی است.زمانی ذهن از ترس خالی گردد ،جسم به زیبایی به وقایع و چالشها پاسخ میدهد ،بدون حضور گذشته ذهنی می توانیم خلاق و عاشق باشیم.

عام
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۱۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

عام
۳۰ بهمن ۹۴ ، ۰۹:۵۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

سن چیست؟


تعداد دفعاتی است که شما به دورِ خورشید چرخیده اید،


و این پدیده هیچ ربطی به سطحِ شعور،سواد و فرهنگ شما ندارد!


"استیو جابز"

عام
۰۹ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

عام
۰۲ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

تسلیم در برابر تسلیم و این قانون است تسلیم که باشى هستى را هم بى سلاح مى کنى .

عام
۱۱ دی ۹۴ ، ۱۷:۵۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

عام
۰۸ دی ۹۴ ، ۰۱:۵۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

کاش بابانوئل بیاید و چیزى نیاورد. فقط، جنگ را بردارد و ببرد...

عام
۰۸ دی ۹۴ ، ۰۰:۱۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

من به تو می‌گویم , هیچ چیزی نمی‌تواند در این جهان به اندازه ی ذهن خود تو مایه ی زحمت باشد . واقعاً به نظر می‌آید که دیگران باعث رنجش هستند , اما این دیگران نیستند , این ذهن خود توست .

شری شری راوی شانکار

عام
۰۷ دی ۹۴ ، ۲۳:۵۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم شرابم میدهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

ازچه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناه بردند وبر دارم زدند

دشنه نامرد بر پشتم نشست

از غم نا مردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سنگ آزاد شد

یک شبه داد آمد و بیداد شد

عام
۰۷ دی ۹۴ ، ۲۳:۴۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

«کدام نقطه زمین از تو خالیست، که خلق تو را در آسمان میجویند؟»

عام
۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۲:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

«بیاموز چگونه بنگری. دریاب که هر چیز با دیگر چیزها در پیوند است.»

وقتی این جمله رو خوندم خیلی هیجان زده شدم و از طرفی هم بسیار غمگین . خوشحالیم بابت معنای فراگیر و جذابی بود که میدونم دقیقا" چه هدفگیریه خاصی رو داشته این جمله و غمگینیم بابت اینکه هنوزم که هنوزه خیلی از مردم فقط معنیه ظاهریه این جمله رو متوجه میشن و سری تکون میدن و بله آره ما خیلی میفهمیم !!!  دریغ از اینکه داوینچی عقبه ای از کتابهای عهد عتیق که ممنوعه بودن و هستن رو  در دسترس جهت مطالعه داشته . و خودش عضو بزرگترین گروه مخفیه تاریخ یعنی ایلومناتی بوده  . پس این آدم با اون هوش سرشاری که جهان هستی در اون زندگی بهش داده  این جمله رو معنای عمیقی بیان میکنه . شاید روزی منم مثل دیگران بیشتر و بیشتر درکش کنم !!!

عام
۲۶ آذر ۹۴ ، ۲۱:۱۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

گذشته مانند غباریست که مانع رشد در زندگی میشود فکر به آینده،ما را از لذت در زمان حال بازمیدارد خوشبختی همین حالاست،در لحظه اکنون .

عام
۲۶ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

برای اولین بار در طول مدت کوتاه وبلاگ بسیار شخصیم میخوام یه آهنگ آپلود کنم که امروز شاید چندین بار بهش گوش کردم و لذت بردم لذتی آکنده از شور و شعف و درد . لذتی آکنده از عشق و درد . آهنگی از جاش گروبان از آلبومی به نام AWAKE .اسم اصلی آهنگ رومئو و ژولیت هستش .  لطفا" با چشمانی بسته و در آرامش بهش گوش کنید . ممنون از همه .

لینک آهنگ

عام
۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۶:۵۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

وقتی زن و مردی باهم دعوا میکنند ، بیشتراوقات (( والد  )) یکی از آنها قوی ظاهر میشود و سعی میکند رئیس بزرگ باشد و دیگری را به یک بچه ی بد تبدیل کند . مانند این جمله که مرد به زن میگوید : قرار بود که تو این کار را بکنی نه من . ولی زن در این جا قبول نمیکند که بچه ی بد باشد . و میگوید (( این وظیفه ی توست ))  حالا صدای جیغ بلندتر میشود . ارتباط قطع شده است . مرد دکمه ی(( والد )) را درون خودش فشار داده و زن را درحالت (( کودک )) گذاشته است . ولی زن قبول نمی کند که (( کودک )) باشد و این یک تبادل متقاطع است . ( البته این موضوع دقیقا میتواند بین زن و مرد برعکس هم اتفاق بیافتد ) وقتی یک نفر جواب دیگری را نمیدهد ولی موضوع را عوض میکند ، منتظر یک تبادل متقاطع باش. در سالن سینما کنترل چی به مرد میگوید : (( میشود بلیتتان را ببینم ؟ مرد با عصبانیت میگوید میدانی که پولش را پرداخت کرده ام )) اما جواب درست این است : بفرمایید این هم بلیتم .

به طور کل تبادلات خشمگین ، ( منظور لزوما" همان عصبانیت نیست بلکه خشم درونی که ممکن است در ظاهر هم دیده نشود ) مردم را ازما دور میکند . ارتباطی که کارآمد است ( مبادله ی خوب ) نوازش های بیشتری برایت می آورد . (( نوازش )) یک اصطلاح تحلیل رفتار متقابل است که به معنی گرفتن عشق و احساسهای خوب از مردم دیگر میباشد . همه افراد میتوانند نوازش بگیرند . بهترین نوازش این است که بدانی دوستت دارند فقط به خاطر خودت . وقتی بزرگ میشویم دیگر آن قدر به در آغوش گرفته شدن نیاز نداری . ولی همیشه به کسی احتیاج داری که برایت اهمیت قائل باشد و این را به تو بگوید . اما هرگونه توجهی از یک شخص دیگر نوازش محسوب میشود . حتی وقتی کسی به تو بگوید که تو را دوست ندارد .

عام
۰۳ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

آنان که به فهم اندیشه نائل میگردند با کمترین تلاش به آگاهی ناب هم نائل میشوند . آنان که به فهم اندیشه نمی رسند سخت تمرین و تجربه میکنند . آنان که از ناخالصی متاثر نیستند فرزانه اند .مثل خورشیدی که نورش فنا ناپذیر است و فضای بی پایان را پر میکند اما با ابری مستور است ، مثل نوردرون یک کوزه که از دید مخفی است.

عام
۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۹:۳۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

انسانی که در رفتارو افکار خود مهربان است در قضاوتهای خود بسیار محتاط خواهد بود . حرفهای اضافه نمیزند و قابلیت جلوگیری از اعمال و رفتار شتابزده را دارد. و در حقیقت معرف روشی است که دیگران را به باد نکوهش و انتقاد نمیگیرد . در نتیجه معبری امن جهت عبور و مرورنیروهای عشق حقیقی و انرژیهای معنوی خواهد بود که شخصیت فیزیکی انسان را درخشان می سازند و او را به سمت عملکردی صحیح راهبری میکنند . به امید روزهایی که اینگونه شویم .

عام
۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۹:۱۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

عاشق شدن همون رنج کشیدنه. برای اینکه آدم رنج نکشه باید عاشق نشه. اما اینجوری از عاشق نبودن رنج میکشه. پس، عاشق شدن باعث رنج میشه و عاشق نشدن هم رنج آوره. شاد بودن همون عاشق شدنه. پس شادبودن هم همون رنج کشیدنه، اما رنج کشیدن باعث میشه آدم غمگین بشه. پس آدم برای شاد بودن باید عاشق باشه یا عاشق رنج کشیدن باشه یا از شادی زیاد رنج بکشه .

عام
۲۸ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۴۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

این مطلب رو من از یک وبلاگ برداشتم که خیلی جالب اومد به نظرم و مطالبی ساده و در عین حال بسیار آموزنده برای عموم افراد جامعه را در بر داشت. امیدوارم استفاده کنید ازش .

1. علت وجود شرارت در پیرامون ما، میدانهای مغناطیسی آزاردهنده ای است که در نتیجهء تبادلات غلط انرژی ما بین انسانها بوجود می آید. اما ما به عنوان واحدهای مستقل انسانی چگونه می توانیم این موقعیت شرارتبار را تغییر دهیم؟ در تعالیم باطنی اعتقاد بر این است که هر انسانی با پیاده کردن فرمول پیشگیری از خلق افکار آزاردهنده و آسیب رسان در ذهن خویش، قادر به تغییر این موقعیت خواهد بود. بنابراین بهتر است ما خود را از این زاویه مورد بررسی قرار دهیم. بدین معنا که از این لحظه ببعد تمامی کارها و افکار روزانهء خود را بگونه ای کنترل کنیم که نیروی آزاردهندهء موجود در آنها به صفر رسد. برای این کار لازم است « تمرین کنیم » زیرا ما در طول زندگی خود انسانهایی واکنشی بوده ایم که همواره خلق و خوی مان تحت تاثیر شرایط بیرونی بشدت تغییر میکند اما اگر بیاموزیم میزان اثرگذاری عواطف خویش را بر دیگران بررسی نمائیم و اجازه ندهیم هر گونه تنزل در خلق و خوی و واکنش عاطفی ما، به دیگری آسیب رساند و بطور متقابل، اجازه ندهیم نوسانات شدید ناشی از رفتارهای اطرافیان مان در حوزهء عاطفی و آگاهی ما وارد شود؛ در این صورت است که اجازهء رشد سریع قارچهای شرارت را نخواهیم داد و در حقیقت بستری مناسب برای تکثیر نیروی تفرق و بوجود آمدن موقعیت آزاردهنده، بوجود نخواهدآمد. بیاد داشته باشید که حتی در فضاهای باطنی و معنوی نیز، شور و اشتیاق شدید و موضع گیریهای غلیظ معنوی که به غلط راهبری شده اند، به راحتی موجب ایجاد فضاهایی خواهند شد که افراد از لحاظ عاطفی آسیبهایی غیر قابل جبران به یکدیگر خواهند رساند و متاسفانه همین امر است که بسیاری از فضاهای معنوی و مدارس باطنی را زیر سوال میبرد. بنابراین نه تنها باید مراقب گرایشات غلط درونی خویش باشید بلکه باید مراقب چگونگی بکارگیری فضائل درونی خود نیز باشید.

عام
۲۴ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۵۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

عشق را بیمعرفت ' معنا مکن
زر نداری ' مشت خودرا وا مکن

گر نداری ' دانش ترکیب رنگ
بین گلها ' زشت یا زیبا مکن

خوب دیدن ' شرط انسان بودن است
عیب را در این وآن ' پیدا مکن

دل شود روشن ' زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای ' حاشا مکن

ای که از لرزیدن دل ' آگهی
هیچ کس را ' هیچ جا رسوا مکن

زر بدست طفل دادن ' ابلهیست
اشک را ' نذر غم دنیا مکن

پیرو خورشید ' یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای ' افشا مکن..

عام
۱۸ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

باب مارلی شاعر و خواننده معروف میگوید : پول جزواعداده و اعداد پایانی ندارند . اگر برای شاد بودن پول را انتخاب کنید جستجوی شما برای شاد بودن هیچ زمان پایانی نخواهد داشت .

عام
۱۶ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۱۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

امروز یه دوست خوب و عارف برام یه متن فرستاد و وقتی بهش گفتم فوق العاده هستش این متن در جواب گفت میدونستم تو خوشت میاد . بله من از این متن بسیار خوشم اومد چون وصف حال خودم در بعضی موارد بود . انگار عین یک تلنگر واقعی بود شاید تا همین الان  4 بار خوندمش و قصد دارم چندین بار دیگه هم این متن رو بخونم . امیدوارم که شما هم مثل من از این متن هم لذت ببرید و هم استفاده کنید . خواهش میکنم تا آخرش رو بخونید با تامل بسیار .

انسانى که از لحاظ معرفتى واقع بین و از نظر روان‌شناختى و اخلاقى سالم باشد این اقتضا را دارد که خود را یک فرآیند ببیند و فرایند وقتى هویت‌اش را از دست مى‌دهد که ثابت باشد. براى اینکه یک آبشار را از بین ببریم کافى است که جلوى حرکت آن را بگیریم. بنابراین جوهر ها با حرکت از بین مى‌روند اما فرآیندها با سکون از بین می‌روند. عارفان از ما مى‌خواستند که خود را یک حرکت بدانیم و هر جا که ایستاده‌ایم بدانیم که من نیستم، لذا حرکت، موجودیت انسان است. براى تحقق این امر عرفاى ما توصیه‌هایى در جهت عدم سکون کردند. من به سه توصیه مهّم اشاره خواهم کرد که این سه توصیه داراى تقدم و تأخر منطقى نیز هست.
۱. عرفا مى‌گفتند باورهاى خود را از خودتان جدا کنید و خود را با باورهایى که دارید پیوند نزنید. این باورها شما را ایستا مى‌کند و به سکون وادار مى‌کند. به‌طور مثال کسانى که با فن ترجمه آشنایى دارند مى دانند که در این فن یک اصطلاحى با عنوان «افسون معناى اوّل» وجود دارد. گفته مى‌شود انسانى که غیر زبان مادرى، زبان دیگرى را یاد مى‌گیرد و اوّلین بار با یک لغت آشنا مى‌شود هر گاه آن لغت را ترجمه مى‌کند به همان معناى اوّل آن لغت را ترجمه مى‌کند. مثلاً هر گاه کلمه Well را مى‌شنود به معناى «خوب» ترجمه مى‌کند. امّا تقریباً هیچ لغت در هیچ زبانى نیست که فقط یک معنى داشته باشد. بنابراین من افسون‌زدۀ معناى اوّل هستم و تا وقتى که افسون‌زدۀ آن معنا هستم آن زبان را یاد نخواهم گرفت. افسون‌زدگى معناى اوّل در «روان‌شناسى باور» هم وجود دارد. انسان، افسون‌زده باور اوّل خود نسبت به عالم است و نمى‌خواهد دست از باور خود بردارد و به باور دیگرى هم توجّه کند. وقتى که کسى خودش در باور اوّل بایستد معناى آن این است که هویت‌اش ایستا است. کسانى که مى‌خواهند هویّت پویا داشته باشند باید بدانند که باورهایشان قابل تغییر است و این یعنى فرایند دیدن خود. در آخرین پاراگراف «فصوص الحکم» ابن عربى آمده است که شما بدانید که در باب هر امرى معتقدى وجود دارد و باید اعتقاد به امرى را با خود آن امر خلط نکنیم. باید بدانیم که ممکن است باور شما نسبت به هر چیزى ناسالم و نا صحیح باشد. ابن عربى حتى مى‌گوید که عقیده‌اى که شما درباب خدا دارید فقط عقیدۀ شماست و نه خود خدا و طبعاً عقیده‌هاى دیگرى هم درباب خدا مى‌توان داشت.


۲ . دربند گذشته نبودن که ناشى از نکتۀ اوّل است از دیگر تأکیدات عرفاست. عرفا مى‌گفتند که شما دربند گذشتۀ خود نباشید. هر قدر در گذشته باشید این خطر وجود دارد که شما را بایستاند و نگذارد که شما پویایى‌تان را حفظ کنید. ..یکى از عرفاى مسیحى آلمانى با نام یاکوب بومه مى‌گوید : فاصلۀ میان بهشت و جهنم این است که اهل بهشت کسانى‌اند که مى‌خواهند «بر حق باشند» و اهل جهنم کسانى‌اند که مى‌خواهند «بر حق بوده باشند». البتّه من تصوّر مى‌کنم بیت‌الغزل عرفان جهانى همین است.
۳. دربند داوری‌هاى دیگران درباره خود نبودن، سوّمین نکته‌اى است که عرفا بر آن، تأکید داشتند. اگر من مدام دغدغۀ این را داشته باشم که داورى شما دربارۀ من چیست و نخواهم که داورى شما دربارۀ من منفى باشد نتیجۀ آن خواهد شد که زمام «بودن» من در دستان شماست. همۀ کسانى که در داوری‌هاى دیگران زندگى مى‌کنند روز به روز بیشتر به عدم ثبات دچار مى‌شوند. عارفان مى‌گفتند که نباید لزوماً جا پاى دیگرى گذاشت بلکه باید راه خود را در پیش گرفت و هر کس در راه خویش قدم بزند. معناى این راه این است که من دائماً بر پویایى خود بمانم و باورهاى دیگر هم نباید مرا در خود قرار دهد و محصور کند.
در نتیجه این جستار، سخن من این است که هویت سیّار اگرچه یک بحث اخلاقى و روان‌شناختى است امّا تأثیراتش را در عوالم دیگر زندگى بشر مى‌گذارد. بزرگترین ادبارهایى که در عالم سیاست و روابط اجتماعى پیش مى‌آیند ناشى از این است که هر انسانى خودش را یک فرد ثابتى مى‌داند و مى‌گوید این موجود نباید ترکیب و ساختارش به هم بخورد. استنباط و استشمام من از کل پیام عارفان اسلامى و ایرانى و عارفان جهانى این است و این نظرعارفان از اهمّیّت بسیارى برخوردار است..»


گزیده‌ای از «افسون‌زدگی در برابر باورهای پایدار»
روزنامۀ ایران، شمارۀ ۳۳۹۷، شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۴

عام
۰۸ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۱۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

در زبان رایج این دوگانگی با یکسان شمرده شدن تنهایی و رنج انعکاس می یابد . درد عشق همان درد تنهایی است . آمیزش و تنهایی مخالف هم و مکمل هم هستند . نیروی رهایی بخش تنهایی به احساس تقصیر گنگ و در عین حال زنده ما روشنی می بخشد : انسان تنها، به دست خدا منزوی شده است . تنهایی هم جرم ما و هم بخشودگی ماست . مجازات ماست اما در عین حال بشارتی است بر این که هجران ما هم پایانی است . این دیالکتیک بر همه زندگی بشر حکمفرماست .

آدمی مرگ و تولد را به تنهایی تجربه میکند . ما تنها زاده میشویم و تنها میمیریم . هنگامی که از زهدان مادر رانده میشویم ، تلاش دردناکی را آغاز میکنیم که سرانجام به مرگ ختم میشود . آیا مرگ یعنی بازگشت به زندگی مقدم بر زندگی ؟ آیا مرگ یعنی بازگشت به زندگی جنینی که در آن سکون و حرکت ، روز و شب ،زمان و ابدیت ضد هم نیستند ؟ آیا مردن یعنی بازماندن از زیستن به عنوان موجود و سرانجام رسیدن قطعی به بودن ؟ آیا مرگ حقیقی ترین شکل زندگی است ؟ آیا تولد مرگ است و مرگ تولد ؟ هیچ نمی دانیم.

اما با آنکه هیچ نمیدانیم با همه وجود در تلاشیم تا از اضدادی که عذابمان میدهند بگریزیم . همه چیز ، آگاهی از خویشتن ، زمان ، منطق ، عادات و رسوم  مارا گمگشتگان زندگی میکنند ، در عین حال همه چیز مارابه بازگشت به فرود آمدن در زهدان آفریننده ای میخواند که از آن بیرون افکنده شده ایم . آنچه از عشق میخواهیم که میل است و عطش وصل  و اراده به افتادن و مردن و نیز دوباره زادن این است که پاره ای از زندگی ، پاره ای از مرگ حقیقی را به ما بچشاند . عشق را برای شادی یا آسودن نمیخواهیم ، برای جرعه ای از آن جام لبالب زندگی میخواهیم که در آن اضداد محو می شوند ، که در آن زندگی و مرگ ، زمان و ابدیت به وحدت میرسند . به گونه ای گنگ پی می بریم که زندگی و مرگ جز دو نمونه متضاد اما مکمل از واقعیتی واحد نیستند . آفرینش و انهدام در عمل عشق یکی میشوند و انسان در کسری از ثانیه نگاهی بر صورت کاملتری از هستی میاندازد .

ادامه دارد .....

عام
۰۱ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۰۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

مقاله ای که در ادامه میخوانید از کتاب دیالکتیک تنهایی بدون تغییر برداشت شده است . میتوانید در اینترنت معنی کلمه دیالکتیک را به راحتی بیابید . ( فقط کمی باید تنبلی را کنار گذاشت ) . خودم این کتاب را امروز صبح ساعت  6 صبح شروع کردم و تا 7:30 به اتمام رسید. با اینکه ساعت  9 کلاس داشتم ولی آنقدر این کتاب به نظرم ارزشمند آمد که تا تمامش نکردم از اتاقم بیرون نیامدم  . قصد دارم به دنبال مقالاتی که در باب تنهایی مینویسم یخشهایی این کتاب را که زیادهم نیست را در وبلاگم بنویسم . نویسنده این کتاب اوکتاویو پاز و مترجم آن آقای خشایار دیهیمی و انتشار آن به وسیله انتشارات لوح فکر میباشد .

 

تنهایی – احساس و علم بر این که انسان تنهاست ، بیگانه از جهان و از خویشتن – فقط ویژه مکزیکی ها نیست. همه انسانها ، در لحظاتی از زندگیشان ، خود را تنها احساس میکنند . و تنها هم هستند . زیستن یعنی جدا شدن از آنچه بودیم برای رسیدن به آنچه در آینده مرموز خواهیم بود . تنهایی عمیق ترین واقعیت در وضع بشری است . انسان یگانه موجودی است که میداند تنهاست و یگانه موجودی است که در پی یافتن دیگری است .

طبیعت او – اگر بتوان این کلمه را در مورد بشر به کار برد که با نه گفتن به طبیعت ، خود را ساخته است – میل و عطش تحقق بخشیدن خویش در دیگری را در خود نهفته دارد . انسان خوددردغربت و بازجستن روزگار وصل است .بنابراین آنگاه که او از خویشتن آگاه است از نبودآندیگری ، یعنی از تنهایی اش هم آگاه است .

جنین با دنیای پیرامون خود یکی است زندگی ناب خام است ناآگاه از خویشتن . وقتی که زاده میشویم رشته هایی را می گسلیم که مارابه زندگی کور در زهدان مادر- جایی که فاصله ای میان خواستن و ارضا نیست – پیوند میداد . مااین تغییر را چون جدایی و از دست دادن ، چون وانهادگی ، چون هبوط به دنیایی غریبه و خصم در می یابیم . بعدها این حس بدوی از دست دادن تبدیل به احساس تنهایی می شود و باز بعدتر تبدیل به اگاهی . ما محکوم هستیم که تنها زندگی کنیم ، اما محکوم بدان نیز هستیم که از تنهایی خویش درگذریم و پیوندهایی را که مارابا زندگی در گذشته ای بهشتی مربوط میساخت ، دوباره برقرار کنیم . ما همه نیروهایمان را بکار میگیریم تا از بند تنهایی رها شویم . برای همین ، احساس تنهایی ما اهمیت و معنایی دوگانه دارد از سویی آگاهی بر خویشتن است ، و ازسوی دیگر آرزوی گریز از خویشتن . تنهایی این وضع محتوم زندگی ما در نظر ما نوعی آزمایش و تطهیر است که در پایان آن عذاب و بی ثباتی ما محو میشود . به هنگام خروج از هزار توی تنهایی ، به وصل ( که آسودن و شادی است ) به کمال و هماهنگی با دنیا میرسیم .

 

ادامه دارد.....

عام
۳۰ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر

وقتی به اطرافم نگاه میکنم و هرروز از افراد مختلف میشنوم که تنها و تنها و تنها هستیم و از این تنهایی نگران هستند برایشان نگران میشوم و قصد کمک و همیاری به آنها دارم . اما شاید امروز اولین روز تولد احساسی ، در من بود  که انگار تلنگری به جسم و روحم زد. چرا که حس کردم واقعا" تنهایی را دوست دارم و نه تنها نگران تنها شدنم نیستم بلکه حس بدی نیز ندارم از اینکه تنها باشم . شاید این حس برایم بسی دل انگیز نیز هست . اینکه در تنهایی خودم شاید بتوانم عشق الهی را روزی تجربه کنم در قلبم فورانی احساس میکنم . احساسی که گاهی انگار در هیاهوی زندگیه صنعتی در همه ما گم میشود و نمیدانم چگونه و از چه طریقی آنرا بدست آوریم  . بیشتر ما سعی میکنیم این حس تنهایی را با انداختن مسئولیت بر روی شانه دیگران بدست آوریم به شخصه این حالت را به وفور در افراد مختلف دیده ام که نداشته های احساسی شان را از دیگران میخواهند بدون اینکه بخواهند ذره ای عشق و احساس را به دیگران ابراز نمایند . به نظرم اینکه از درون احساس تنهایی میکنیم مشکل بزرگ این دوره ای است که در آن به سر می بریم . دلیلم هم فراگیر بودن این احساس در مرد و زن ، پیر و جوان و  ثروتمند و فقیر میباشد  .

مخلص کلام اینکه باید دید چرا این حس تنهایی در اقشار مختلف جامعه ظهور یافته و به دنبال علل بوجود آمدن آن ، همچنین راههایی که بتوان احساس بهتری در اشخاص متبادر گردد بود .. باز هم در این مورد به دلایلی خواهم نوشت .

عام
۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳ نظر

اگر تنها نیایش تو ،

در سراسر عمر ، همین باشد که بگویی :

((   شکر   ))

                 باشد ،

                          همین کفایت میکند .

برگرفته از کتاب مکاشفات مایستر اکهارت

عام
۱۷ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

میگویند کسی که به تقدیر اعتقاد دارد پرواز کردن بلد نیست بلکه میخواهد پرتاب شود توسط کسی . این جمله و شیوه نگرش به آن را یکی از دوستانم دیشب طی یک جمله فورواردی در تلگرام برایم ارسال نمود. به نظرم همه ما وقتی از جمله ای خوشمان بیاید و در درونمان به آن اعتقاد داشته باشیم سعی میکنیم دیگران را نیز به آن آگاه کنیم . پس نتیجه گرفتم که احتمالا" نظر شخصی دوست من همین موضوع است که ما حاکمان سرنوشت و تقدیرمان هستیم . به هر حال این موضوعی شد برای یادداشتی که در پی خواهد آمد .

راستش مدتهاست که نمیدانم دیگر چه چیزی درست است و چه چیزی غلط  . نه میتوانم رد کنم و نه تصدیق بلکه هم رد میکنم و هم قبول.اما در مورد  بحث سرنوشت و تقدیر به شخصه معتقدم موضوعی قابل تامل است . مشخص بودن سرنوشت یا تقدیر یعنی مشخص بودن آینده شخص قبل از وقوع آن و این برای بسیاری غیر قابل باور هست چرا که اراده فردی را مقدم بر هر چیزی تصور میکنند . پس سوال اینجاست اگر مساله مهمی مانند تقدیر از نظر برخی بی پایه و اساس تلقی میگردد پس پیشگویی های صحیحی که ( به اون قسمت اشتباهش به دلایلی فعلا" کار ندارم ) در طول تاریخ مانند پیشگویی هاتف معبد دلفی به کرزوس در جنگ با کوروش  و همچنین افرادی مانند نوستراداموس  و .....  انجام گرفته بیانگر چه موضوعی برای ماهستند ؟ آیا نه اینکه بخشی و فقط بخشی از اعمال ما بر اساس تقدیرات ، و به دلایلی، از قبل مشخص و معین هستند ؟ چرا که باید نظمی را در این جهان مقدر کنند ؟ این همان تقدیر قطعی است که برای همه ما در نظر گرفته شده . اما قسمتی دیگر نیز موجود است که تقدیر غیر قطعی نامیده میشود ولی با این نظر که باتلاش و اراده ما کاملا" قابل تغییر است نیز الزاما" موافق نیستم  . بلکه بر اساس انتخابهای ما دراین زندگی و در این جهان و همچنین در جهانهای موازی که کالبدهای دیگرمان در حال انجام وظایفشان هستند گره خورده . اینکه ما در سر هر دوراهی در مسیر تکاملی مان کدام راه را انتخاب میکنیم خود دارای پیشینه ای است .با توجه به اینکه ما هر کدوم به دلایلی در هر مشکلی عکس العملهای متفاوتی از خود بروز میدهیم میتواند نشان دهنده تفاوت در ماهیت ماموریت زندگیمان باشد اما این تفاوت به طرز عجیبی در همگونی و هم ارتعاش با اهداف تکاملی جهان هستی است .

در نتیجه سرنوشت همانی نیست که ما میخواهیم و برای خودمان در نظر میگیریم ما در این راه هم تنها هستیم هم نیستیم . این انتخابهای ما هستند که نتیجه و برآیند آنها را در زندگیمان میبینیم  و همین انتخابها چه به صورت ذهنی و چه فیزیکی هستند که میتوانند تقدیرات غیر قطعی را تغییر دهند همه ما یک تن واحد هستیم و برای  یک وجود کار میکنیم وجودی که یکه و تنهاست و در عین حال این صفت برایش معنایی ندارد . ما همانی هستیم که کل میخواهد باشیم برای اینکه به اهداف کل برسیم باید و باید از فردی نگری دور شویم . به منافع جمع فکر کنیم نه به منافع فردی خودمان . این است راه رشد برای همه ما .

 

عام
۰۵ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۵۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

امروز لینک یه فیلم رو براتون میزارم تا شما هم با دیدنش مثل من لذت ببرین و غرق در تفکر بشین . فیلمی به اسم In to the wild  . فقط البته تو این سایت باید عضو بشین و مبلغی رو پرداخت کنید تا با زیرنویسش بتونید دریافت کنید . اما به طور کل فیلمش منو خیلی تحت تاثیر خودش قرار داد بخصوص جمله ای که نقش اول فیلم در پایان داستان میگه که :

سعادت واقعی فقط وقتیه که با دیگران به اشتراک گذاشته بشه 

امیدوارم که همه ما بتونیم اگر زمانی معنی سعادت حقیقی رو چشیدیم با دیگران به اشتراکش بذاریم هر چند واقفم به اینکه هر کسی درس مخصوص به خودش رو در این دنیا تجربه خواهد کرد .  

عام
۲۱ تیر ۹۴ ، ۱۳:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر